پارسا پارسا ، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 23 روز سن داره
مهرسامهرسا، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 10 روز سن داره

پارسا و مهرسا

روستا

برای سومین بار  به این روستای زیبا سفر کردم جایی که زادگاه پدربزرگانم هستش آب و هوای بسیار خوب،طبیعت بسیار زیبا ، آرامشی که به راحتی نمیتونی هر جایی پیدایش کنی و خانه هایی که انگار  باب میل من درستشان کرده اند چون من براحتی در اتاق و حیات خانه  هر بازیی که دوست داشتم میکردم و هیچ تذکری نمیشنیدم و من از این سفر بسیار لذت بردم گلهای زیادی در انجا دیدم که اسم یکی از آنها را بخاطر اینکه میشد فوتش کرد گذاشتم فوووووووو حیوانات اهلی هم انجا زیاد بود مثل الاغ  اما من میترسیدم که سوارش شوم برای همین از مشابه ان برای سواری استفاده کردم درختان بزرگی که میشد  در سایه آنها استراحت کرد و کلا طبیعت...
31 ارديبهشت 1391

گردش یک روز زیبا

یک روز  زیبای بهاری،یک بوستان زیبا وتمیز، یک پسربچه که تازه از دست بیماری رهایی یافته،همه اینها یک روز جمعه رو برای خانواده ما بسیار مفرح میکنه اونجا پر بود از حیوانات خوشگل و دوست داشتنی که من به روشهای مختلف میخواستم دوستیم رو بهشون ثابت کنم اگه تونستید پیشی رو پیدا کنید! ی اردکها و مرغابیهایی که من میخواستم بهشون غذا بدم البته تو این عکس پیدا نیستند آهان اینجا پیدا هستند و در آخر ،من که مثل یک دسته گل کنار گلهای بنفشه ایستادم پ.ن1: این گردش بعد از همون بیماری که قبلا گفته بودم اتفاق افتاد پ.ن2:اینجا بوستان گفتگو ست ...
19 ارديبهشت 1391

مجله شهرزاد

هر ماه مامانم يك مجله ميخره كه توش پر از عكس ني ني هاي خوشگل هست مامانم هم عكس من را براي اين مجله فرستاد تا چاپش كنند البته قبلا عكسم بخاطر معرفي وبلاگم توي شماره بهمن سال گذشته مجله شهرزاد چاپ شده بود اما تو شماره ارديبهشت ماه تو قسمت عكسخند شهرزاد چاپ شد اينم عكسي كه تو مجله چاپ شده بود پ.ن: كلا مامانم خيلي دوست داره عكسهاي من در مجلات مختلف چاپ بشوند   ...
14 ارديبهشت 1391

15 ماهگي

انگار هر چي بزرگتر ميشي روزها و شبها هم عادي تر ميشن و بجاي اينكه هر ماه به مناسبت روز تولدت مطلب بنويسم منتظر سالگرد تولدت ميشم... سال اول زندگيت انگار با شب شدن هر روز من انتظار يك مدال طلا يا حداقل نقره رو داشتم كه تونستم اونروز رو بدون هيچ مشكلي تموم كنم و پسرك چند ماه خودم رو راس ساعت بخوابونم  اما حالا انقدر روزها سريع شب ميشن ،انقدر تو سرعت بازيهات زياد شده،انقدر بايد غذا بخوري،انقدر بايد مراقب آموزشهاي جسمي روحي و فكري تو باشم كه گاهي فقط با خميازهاي تو ميفهمم كه  عقربه هاي ساعت نزديك 9 شب شدن و تو بايد بخوابي  اصلا انگار گذشت ماه رو نميتونم حس كنم از بس سريع ميگذرد  همه اينا رو گفتم كه بدوني داري با سرعت ...
14 ارديبهشت 1391
1